خانه خاطرات

خاطرات

دل نوشته ها و دردنامه های تیم شناسایی کوچه گردان عاشق

خانه ای که شبیه خانه نیست….

صدایم زد،از کوچه که می‌گذشتم. -خانم،پسر من هم مدرسه نمی‌رود. خیره بود به سنگفرش‌های کوچه.هرچه می‌گفت فروتر می‌رفت.از دخترانش گفت که درس نخوانده صبح تا شب...

نیایش

نیایش: خدایا طاقتم را از من بگیر! تاب‌ام را از من بگیر! تاب تحمل دیدن گرسنگی را از من بگیر. تاب تحمل دیدن دست دراز کردن کودکی به سویم...

بی‌تفاوتی اجتماع ما

تا به حال در خانه‌ای زندگی کرده‌اید که سه نفر به سختی می‌توانند در آن دراز بکشند؟و در حجم ناچیز و فضای دلگیرش بخواهید...

تنها برای زنده ماندن می‌جنگیدند

انگار در ماه رمضان حالشان بهتر بود.. حداقل لازم نبود غصه پدر مریضشان را برای نداشتن غذا تا دم افطار ببینند. همه به اجبار روزه بودند...

صراحت زندگی

داداشت چی؟ مدرسه می‌ره؟ -تو این خونه هیچکس درس نمیخونه. من و داداشم ضایعات جمع می‌کنیم چون بابام مریضه نمیتونه کار کنه. خواهرم هم میگه نمیرم...

تاول های بی شمار بدن پدر

خانه از درب ورودی انگار داد می‌کشید که با تمام خانه‌های محله فرق دارد.نمای خشتی، دالانی با سقف کوتاه. بعد از درب باید یک...

اینجا خانه‌ علی‌‌ست؟!

اینجا خانه‌ علی‌‌ست؟! وارد کوچه می‌شوم؛ نه از آن کوچه‌های عریض مملو از ماشین، از آن کوچه‌های تنگی که وسط آن جوی آبی‌ست پر از...

مرا از عادت کردن برهان

نیایش خدایا طاقتم را از من بگیر! تاب‌ام را از من بگیر! تاب تحمل دیدن گرسنگی را از من بگیر. تاب تحمل دیدن دست دراز کردن کودکی به سویم...

دستی که نمی‌سوزد…

گویند زمانی پیامبر بر دستان کارگر سالخورده‌ای بوسه زد و وعده داد که آتش دوزخ بر دستان او حرام است، زیرا کار و تلاش سخت...