خانه خاطرات

خاطرات

دل نوشته ها و دردنامه های تیم شناسایی کوچه گردان عاشق

جهان بهتری برای جهان میسازم

می‌گفت ١٣ سالمه ولی جثه نحيفش طور ديگه‌ای نشون می‌داد.از وقتی وارد گاراژ شديم لبخند از روي لباش محو نمی‌شد. داشتيم با كودكان گاراژ صحبت...

تو پدر به دنیا اومدی

تو پدر به دنيا اومدی. دست خودت نيست،بايد پدری كنی... اول برای پدرت، بعد مادر و خواهرهای كوچكترت و بعد هم من! با اونهمه رنجی كه كشيدی...

فراموش شده ای

لباس‌های كهنه‌مو می‌پوشم و دوباره راه ميفتيم به فراموش شده ترين زمين دنيا. ميام زمان آباد.... از بين كوچه‌هايی كه پر از پشته‌های زباله‌ی من و...

از زندگیشان چه برمیداری؟

پارسال يكی از همين روزها بود که مسيرم به این سمت افتاد. اولين شب قدر بالای آن بلندی عهد بستم،عهد بستم تا سال بعد...

چشم هایش

وجه اشتراک همه خانه‌ها یکی بود، از در حیاط که وارد می‌شدی بوی تعفن تورا پس می‌زد. ابتدا فکر می‌کردم که بو از خانه است...

شرمسارم از دیدن رویت

شرمسارم از دیدن رویت که تو را نه تنها در خانه و محله‌ام، بلکه در شهرم نیز نپذیرفتم... تو را راندم،راندم به محلی دور، به حاشیه،تا...

دلش بزرگ بود، خیلی بزرگ. چقدر مرد بود …

رفتیم سمت در. خواب بود. تا صدامونو شنید، فوری بلند شد. با اینکه نمی‌تونست درست بشینه، اما با گشاده‌رویی ازمون استقبال کرد، تا چند...

ناهار چی داریم؟

ظهر بود. اما نه اجاق گازی بود نه یخچالی و نه حتی غذایی. گفته بود به جز این ۲تا پسر کوچیک، دخترم داره. ما...

سرطان

بعداز کلی خستگی و چالش‌های ذهنی به خونه رسیدم. بیشتر خسته روحی بودم تا جسمى. رفتم سر یخچال اب بخورم. یاد خونه‌ی آقایی افتادم که سرطان داشت...