خانه خاطرات

خاطرات

دل نوشته ها و دردنامه های تیم شناسایی کوچه گردان عاشق

چه زیباست نگاه آن کودک !!

از کدام گرفتاری کودک مهاجر بگویم؟ از هراس همیشگی روبرو شدن با هر بیگانه‌ای که نکند او ماموری باشد، یا از نداشتن برگه هویتی...

آرزوهای آیناز بماند، شاید وقتی دیگر !!!!

یک روز با ماشین از خانه بیرون میزنی و همینطور که به خانه ها و خیابانها نگاه میکنی ، در آرزوهای دور و نزدیک...

دعاهای آن مادر …

چقدر زیباست که داشتهایمان را با کسانی تقسیم میکنیم که آبروی خود را به شکم های گرسنه شان ترجیح میدهند و با دلی پاک...

زمانی در زندگی …

زمانی در زندگی هرکسی وجود دارد که فرد می شکند ... پیش خودش ... پیش خدایش ... زمانی که از زنی که همسایه ها او...

پرواز با کاروان عشق

امروز بی پرده شاهد پر شدن کیسه هایی بودم که آرزویشان گرم کردن خانه ای با برکت، زیبا کردن صورتی با لبخند و پر...

بلور تویی

و چه کسی می‌داند که محمدرضایی ۱۲ساله، قهرمانِ زندگی مادر است؟!!! به مدرسه می‌رود. بعد از مدرسه  تا پاسی از شب را در کارخانه بلور...

غرور پسر جوان

خانه ای در مرکز شهر، اصلا فکرش را نمی کردیم در آنجا هم فقر به معنی واقعی دیده شود. از ظاهر فرسوده و ناهنجار خانه...

بهشت من

بهشت من آن کوره آجرپزی در نزدیکی شهر من و محصور بین هکتارها مزرعه متروکه است که مدتهاست جز ساکنین و شاغلین آن کسی...

سهم این بچه ها از زندگی چیست؟

بر خلاف همیشه این بار بعد از دیدنشان دیگر گریه نکردم . بغضم را فرو خوردم و تصمیم گرفتم محکم بایستم وهر کاری که از...