خانه خاطرات

خاطرات

دل نوشته ها و دردنامه های تیم شناسایی کوچه گردان عاشق

دردهایی که هیچ گاه شنیده نشد

به آخرین آدرس برای شناسایی رسیدیم. در زدیم، یگانه کوچولو اومد دم در : _سلام،خوبی؟ +بله. _مامانت هست؟ +نه. _بابات ؟ +آره الان صداش می‌کنم: بابااااااا پس از چند دقیقه پدر یگانه...

عزیز آقا

بهش می‌گفتن عزیز آقا. کل محله می‌شناختنش. پیرزنی با کمر خمیده که کل کارتون‌های محل را جمع می‌کند و می‌فروشد. به سراغش رفتیم. وارد حیاط شدیم....

دستان پینه بسته

خانه ات را که دیدم چه بی‌خیال با چشمان خو گرفته به سنگ‌پیکیرهای خانه‌های دورو اطرافم به خانه‌ی کاه‌گلی‌ات گفتم:«بامزه!....»حال آن‌که کلبه مهجورت چه...

خدا آنجا بود…

خدا خود را با صفاتش معرفی می‌کند. در شرح خلق انس، جن و طبیعت جزئیات به کار برده اما وقتی به خود می‌رسد تنها...

در انتظار دنیایی بهتر

یکی از بعدازظهرهای گرم تابستان دنیام منو به سمت خونه‌ای کشوند پر از غم .پدر در زندان، مادر بیمار و دو فرزند... فرزندانی که نمی‌دانم...

بوی تنهایی، بوی رنج

چقدر غم بود در چشمان خیست... چقدر بغض بود در صدای آه‌آلودت.. چقدر سنگین بود بار روی شونه هایت.. جثه‌ات را نحیف کرده بود غصه‌ی بزرگ کردن...

روایت سوم شخص حاضر

بعد از دست دادن با پسرک، حواسم بود دست به هیچ جا نزنم تا وقتی که بیایم بیرون و دست‌هایم را بشویم. پسرک هفت...

خانه ام را آتش نزنین

برای شروع شناسایی عازم محلات پایین شهر شدیم. به سمت ویرانه هایی که زمانی سقفی بود بالای سر خانواده ای؛ ولی حالا... مأمن انسان هایی...

برای یه لقمه “آبرو”

تهِ دلم یه حسی می‌گفت باید سر صحبتو باز کنم. وقتی به چشم‌های مشکیِ خوشگلش نگاه کردم، مطمئن شدم که باید برم جلو و هر...