برفتم گهی تنگ در کوچه‌ای
بدیدم دری باز در گوشه‌ای

جهانی بزرگ و فراخ و عظیم
جهاندار اما نبد شاهِ چین

یلی بود اما بدون سلاح
بر و بازوانی به بند آشنا

رخش پر ز خنده، تنش همچو گبر
دلش پر ز درد و در اندیشه گَرد

نصیبش جهانداریِ کوخ بود
سرایش چه گویم پر آشوب بود

سراسر همه خاک و گَردِ سیاه
تو گویی در اینجا مغول تاخت، آه

برایت بگویم ز کاخش کنون
هشیوار باش ای خردمند، چون

سرایش همه سربه‌سر تار و تنگ
به دیوارهایش زده دوده رنگ

ز سرد و ز گرم فلک در فغان
ز باد و تکان زمین، بیدسان

جهاندارِ ما در پی کار کوفت
زمین و زمان را همی نیک روفت

ز سی روز بختش چه باشد گذر
گهی یک گهی دو گهی سه زِ هَر

همه روز پران پی لقمه نان
عیال و عزیزان همه در گمان

اجاره چه گویی رسد بر فلک
فلک در پی اوی و او در الک

شود ریزریز و کند های‌های
رود زیر سنگ و بُوَد نای‌نای

که آینده‌ی خوبرو دخترم
دوان دخترم، مهربان دخترم

همانکه ز شادیش من زنده‌ام
به بیماریش جان ز تن بِسپَرّم

چه باشد در این مُلکِ ایران‌زمین
بجایی که بی‌مایه گردد لعین

نصیب وی از سرزمین گشت بار
که گر بخت باشد شود بار، یار

که آنرا به دوشش همی افکند
ز نیروی بازوش نان برکَنَد

قمر اندر عقرب بیند دُژَم
که در مُلک رستم عزیز است غم

نصیب عیالش همی بوی نان
که چسبیده بر پوستش استخوان

به کوچه درایی همه چیز، خوب
همه گل بگویند ازین شهر، توپ !

که این مُلک دارد بسی پیلتن
همه دست بدست هم اندر یِه تن

به هم انجمن گشته‌اند نیک، بین
ز دهیار و ملاک و حجاج، این

ز فرمایشات همه مردمان
گلستان شده دهکده بیگمان

تو گویی که رویا بُوَد هر چه بود
خدایا تو را شکر، کابوس بود!

تقدیم به حبیب

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.