به توصیه معرّف محلی، در حال بازدید از وضعیت خانواده های ساکن در کوره بنی هاشم بودیم؛ خانمی با صورتی آفتاب سوخته و چادر سیاهی به سر جلو آمد. گفت که مشکل کلیه دارد و درد زیادی را تحمل می کند؛ اما هزینه عمل را ندارد. شوهرش گرفتار اعتیاد است. خانواده ای که ۱۳ سال است به امید لقمه نانی از حاشیه مشهد به حاشیه تهران مهاجرت کرده است.
اما اینجا هم با وجود هوای آلوده اطراف کوره، آلودگی آب آشامیدنی، شرایط غیربهداشتی دستشویی و حمام مشترک، شرایط بهتری در انتظارشان نیست.
خانم، دختری داشت که به علت عدم توانایی مالی، او را به مادرش داده بود تا بزرگش کند! و تنها راه درآمد مادر او، یارانه بود!
دختر کوچکترش نزدیک‌تر آمد؛ بسته ای از جیبش درآورد و شروع کرد با دختر همسایه به خندیدن. در آن بسته را باز کرد و مایع سیاه رنگی بنام لواشک(!) از آن بیرون آمد؛ دخترک با شادی از خوردن آن لذت می برد؛
دخترک ۷ ساله ای که به دلیل فقر و بیکاری و اعتیاد پدر و بیماری مادر، محروم از تحصیل است.
۲۰ سال بعد، وقتی این دخترک ۲۷ ساله است و دختران هم سن او تحصیل را به پایان رسانده، شغلی دارند و درآمدی و در اوقات فراغت خود مطالعه می کنند و سفر می روند و به تماشای موزه ای می روند، این دختر کجاست؟ چه می کند؟ آیا سالهاست که تن به ازدواج اجباری برای تهیه پول عمل کلیه مادر داده ؟ آیا ۴ دختر و پسر قد و نیم قد و محروم از تحصیل دارد؟
پایان این چرخه معیوب کجاست؟

 

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.