یک خانه دو طبقه و کوچک، با پله های فلزی، بدون حمام…
به سرعت از پله ها بالا رفتیم و وارد خانه شدیم،
دو خانواده به سرعت در اطراف ما حاضر شدند، سر صحبت را با پدر سیگار به دست یکی از خانواده ها (#خانواده۱) باز کردیم. پدری که احتمالا در چنگال اعتیاد هم هست و از بیکاری شکوه می کرد. دو فرزند دارد که هیچ یک مدرسه را به چشم ندیده اند!
پسر چهارده ساله کارگر، بدون یک کلاس سواد! و دختر شش ساله که قصد ثبت نام او را هم در مدرسه ندارند!
و مادر ناتنی باردار معتادی که جای مادر فوت شده کودکان، در تصادف را گرفته و چند روزی تا به دنیا آمدن نوزادش باقی مانده است…
به نوزادی می اندیشیم که هنوز پا به دنیای پر از سیاهی نگذاشته، طعم تلخ اعتیاد را چشیده است!
بقیه صحبت ها رابا مرد دیگر خانواده (#خانواده۲) ادامه می دهیم، او همسر خواهر مرد طبقه اول است!
این دو خانواده شباهت عجیبی به هم دارند؛ سابقه اعتیاد پدر و دو پسر محروم از تحصیل!
یکی شانزده ساله و دیگری دوازده ساله که آنها هم یک کلاس سواد دارند. پسر بزرگتر کارگری می کند.
تنها تفاوت دو خانواده در سرطانی است که مادر خانواده دوم، دچارش شده است…
انگار این خانه دو طبقه نیست، طبقه دوم، تنها تکرار طبقه اول است. مثل تمام خانه های محله ترلان دره،
با شباهت تلخ…
به کُندی از پله ها پایین می آییم، پاهایمان سست شده… انگار پاهایمان تحمل سنگینی این همه فلاکتی که در یک آن، بر سرمان آوار شده را ندارند…