یه روستای خلوت و خالی
چند بنا شبیه به خانه های قدیمی
مهمان خانه ای شدیم، خانمی جوان و خوشرو با دو دختر مثل فرشته های بدون بال
و مرد خانه…
که نمیدانستیم خماره یا در خلسه نشئگی…
می گفت کشاورزم
خلوتی به بهانه لیوانی آب در اتاقکی که نام آشپزخونه را یدک می کشید با خانم خانه پیدا کردم
– شوهرت خوبه؟ اذیتت نمی کنه؟
مثل این بود که دستی که دهان و بینی اش رو سفت گرفته بود و داشت خفه اش می کرد رو از روی صورتش برداشته باشی
انگار هوا به او رسانده باشی
با بغضی که نمی دانست چطور نگهش دارد و تا دیر نشده از من کمک بخواهد…
و صورتش که دیگر بی اختیار در بغل دستهای من بود…
“خیلی اذیت می کنه، منو بچه ها رو میزنه ، ما ۵ روزه حتی نتونستیم یه دونه نون بخریم
بچه هام گرسنه ان
خودم هپاتیت بی دارم
هیچ کسو ندارم
به خدا نمیدونم چیکار کنم…”