بهشت سوخته

ز نیلبک بشنیدم پیام باد صبا
که ای فسرده بیا با منم به دارِ صفا
ز این حصارِ غبارآلودِ پرتنش آشوب
همین دیارِ خودی بیخودیِ جانفرسا
بیا که تا برمت من به سرزمین وفا
بیا رویم دیاری ز شادی و غوغا
بیا که غصه نباید شود نصیب تو یار
ترنم خوش و لبخند و انگبین و قرار

بیا بیا برویم و تنی به کوچه زنیم
به حاشیه بشتابیم، کام دل آنجاست!
به مردمی بزنی سر، ز هیچ‌ها خشنود
زِهیچِ جا و غذا و دَم و اجاره‌بها

در این زمانه‌ی سرعت زمانه‌ی مُکنت
به مردمی نگری کز دد و طمع خالی
همان کسان که در اوجِ نیازِ مفرطِ خویش
به زیر خاک کنند حاجت و دهند نشان
که من نیاز ندارم، کناری‌ام دریاب
مرا ز گرد فلک هست نصیب را نانی
کناریم که ندارد نصیب، را دریاب

فرشته‌خویی و طبع بلند را آموز
ز این فرشته‌دمان تو کمی بگیر قرار
ببین چگونه به خنده پذیره‌ی تو شوند
ببین چگونه کنند دم‌به‌دم تو را حلوا
به دور تو چو کبوتر کنند طواف، طواف
که کردگار، تو را کرد نزدِ ما مهمان

درین سرا، درِ منزل به روی هم باز است
همه ز حال و هوای محل خبر دارند

کمی تو درد دل این فرشتگان بنیوش
که ملتفت بشوی مشکل تو هست چو خار
تو کوله‌بار تمنا به این دیار بیار
به لمحه‌ای تو نبینی دمی دگر آنرا
فرشتگان به طرب کوله‌ات سبک سازند
مواجهه به جهنم تو را بیاموزند
چگونه زندگی کردن تو را بیاموزند

کنون که فارغی از کوله‌بار سنگینت
کنون که رویش پرها شده ز تو آغاز
مکن به یاری پرهات ازین بهشت فرار
کدام آدم عاقل کند ز هِشت فرار!
تو مایلی که ز نو بالها بسوزانی؟

رهیدنت ز بهشت برین دوای تو نیست
بیا و شو تو ز خواب زِمِستَنی بیدار
بیا بیا و ببین این بهشت سوخته را

کنون نیازِ تو نبوَد به بالهات عزیز
بیا بیا که به جایش به دست هست نیاز
بجای پر که برایت یدی برویانم
به یاری تو و من‌ها شود بهشت آباد

آرین_

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.