شنیده بودیم خانواده ای بیرون شهرک اونطرف امام زاده زندگی میکنند. دفعه قبل که آمدیم ایرین، یه سری به امام زاده زدیم. ولی جایی که نشان از سکونت خانواده داشته باشد ندیدیم. ولی اینبار که سید خانم راهنمای ما بود، امام زاده رو که رد کردیم، جاده خاکی سمت راستمون بود. همونو ادامه دادیم تا رسیدیم به محوطه‌ای بزرگ که دیواری اجری و سیمانی داشت. رسیدیم به درب بزرگ آهنی محوطه. از ماشین پیاده شدیم. برادرم به سمت در رفت و شروع به زدن در کرد. صدایی نیامد دوباره تکرار کرد. از فاصله بین در و دیوار مردی داشت از اتاقک انتهای حیاط میومد: بله با کی کار دارید؟
– ببخشید طاهره خانم اینجا زندگی میکنن؟
در باز شد و مرد میانسال قدبلندی در آستانه در ظاهر شد: بله یکم عقبتر یه در کوچیک هست اونجا هستن
درست میگفت. یک درب کوچک کمی عقبتر بود که ما ندیده بودیم. شروع کردم به در زدن. کمی طول کشید تا صدای خانم جوانی از اون طرف در به گوش رسید: بله اومدم
در باز شد دختر جوانی با چادر رنگی در رو به رومون باز کرد. سریع جلو رفتم و گفتم: سلام منزل طاهره خانم؟
– بله
– ببخشید ما از طرف جمعیت امام علی (ع) اومدیم. ما در خصوص بچه‌هایی که به دلیل کار از حق تحصیل بازموندن و خانواده‌هایی که نیاز به حمایت دارن مزاحم شدیم.
سید خانم جلو اومد و گفت: سلام عزیزم شما رقیه خانم هستید؟
– بله
– طاهره خانم مادرت نیست؟
– نه رفته شهر سبزی پاک کنی
– میتونیم بیایم داخل؟
– بله بفرمائید
وارد حیاط نسبتا بزرگی شدیم که در گوشه و کنارش کیسه‌های ضایعات و زباله به چشم می‌خورد و با دیواری از محوطه اصلی جدا شده بود. به درب آهنی دیگه‌ای رسیدیم که ورودی واحدی بود که در گوشه سمت راست حیاط قرار داشت. وقتی وارد ورودی خونه شدیم به سختی میشد جا برا گذاشتن پا پیدا کنی! یه حیاط خلوت یک و نیم در دو متر پر از کیسه و پلاستیک. کمی هم پیاز و سیب زمینی مابین زباله‌ها. وارد اتاق شدیم بوی بد و مشمئزکننده‌ای در ورود به اتاق آزارت می داد و صحنه‌ای که روبروت بود، ناخودآگاه خیرت میکرد. وسیله‌هایی که روی زمین ریخته شده بود از لباسای خونگی تا ته سیگار و خرده کاغذ و ظرف و ظروف حتی ضایعات پلاستیکی. انگار کیسه زباله از دستت افتاده باشه و همه چیز پخش زمین شده باشه. آشفته بازاری بود که نگو بلاخره با کنار زدن وسایلی که توزمین بود جایی برای نشستن پیدا کردیم. وسط اون همه بهم ریختگی حضور دخترک زیبارویی توجهم رو جلب کرد: سلام خاله خوبی؟
– سرش رو به زمین انداخت و گفت: بله
رو به رقیه کردم و گفتم: رقیه خانم چند سالته‌؟ سواد داری؟
– ۳۴ سالمه و دیپلمه هستم
– آفرین پس دیپلم داری. چیکار می‌کنی؟
– بعضی وقتا برچسب میزنیم. یه زمانم قالی بافی میکردم، ولی نتونستم ادامه بدم.
– -چرا؟
– هیچی باید یه پولی اولش میدادم تا جزء صنف بشم و یه تولیدی باهام قرار داد ببنده تا بتونم بیمه بشم. ولی نداشتم. یکم گیر و گور و پیگیری و هزینه داشت ادامه ندادم.
– چند وقته اینجا هستید؟
– چند سالی میشه. قبلا تو شهرک زندگی می‌کردیم. ولی همسایه‌ها اعتراض کردن که پدر ضایعات و زباله جمع میکنه تو حیاط و خونه همسایه موش افتاده. خلاصه یه روز که صاحبخونه برا تمدید قراداد اومد بود، ریختن و داد و فریاد کردن. صاحبخونه هم بیرونمون کرد و چون هیچکس بهمون جا نداد اسباب و اثاثیه رو آوردیم بیرون شهر تا این که صاحب این انبار بیرون شهر ما رو دید و در ازای پول رهن خونه قبلی اینجا رو به ماداد و گفت میتونیم از حیاطشم برای جمع کردن ضایعات استفاده کنیم. ۴ ماه پیش پدرم براثر یه سرما خوردگی و این که پیگیرش بخاطر هزینه هاش نشده بود، ریه‌هاش عفونت کرد و مرد. ولی حتی پول کفن و دفن و خرید قبر براش نداشتیم. جنازش مونده بود زمین. مادرم به کمک برادرم ضایعاتمون رو فروختند تا تونستیم براش قبر بخریم.
– پدر همیشه ضایعات جمع می کرد؟
– نه ده سال سابقه خدمت تو شهرداری داشت و قبل فوتش ماهی ۲۷۰ مستمری می‌گرفت. الانم بعد از فوت پدر حقوقش ۴ ماهه قطع شده. مادرم بیمه پدرم بود. منم بیمه بودم. ولی الان بیمه منم قطع کردن. میگن سنت بالای سن قانونی شده منم دیگه حوصله پیگیری نداشتم.
– مادرت سبزی پاک کنی کار میکنه؟
– آره بیچاره ۶۲ سالشه. ولی صبحا میره سبزی پاک کنی و بعد از ظهرها هم ضایعات جمع میکنه. منم گاهی کمکش میکنم ولی بیشتر برچسب میزنم.
– رقیه جان حیف نیست تو دیپلم داری؛ قالی بافی بلدی؛ میتونی خیلی کارهای بهتری انجام بدی؟
– دیگه حوصلشو ندارم که چی؟ ما حتی حق نداریم تو شهر زندگی کنیم اینجا با کلی بدبختی زندگی میکنیم

اشاره به دخترکی که معصومانه به حرفای ما گوش میکرد کرد و گفت‌: الان فاطمه دختر خواهرمه. خواهرمو شوهرش معتاد کرد! و بعدم از هم جدا شدن. خواهرم ترک کرده؛ ولی دیگه تو همون کمپ کارمیکنه و زندگی میکنه و پدر و مادر فاطمه هم اونو رها کردن. ما داریم ازش نگهداری میکنیم. اونم اینجا! شبا خیلی وحشتناکه. یه سری کارگرای معتاد میان میریزن تو انبار و میزنن و میرقصن و کلی سر و صدا می‌کنن و هرشب کلی استرس داریم و با ترس و لرز میخوابیم ….. مردم که نداریم!
یه لحظه احساس اضطرابی وجودمو فرا گرفت. یه خونه متروک تو یه انبار دور افتاده. یه پیرزن و دختر ۳۰ ساله و یه بچه بی دفاع. تو دل شب صدای خنده و فریاد مردایی که حالشون خوب نیست ….. وای خدا اگه اتفاقی بیفته چی …؟ نگاهم روی فاطمه قفل شده بود. هم زیبا بود و هم دلنشین و ضعیف و ناتوان واقعا اینا چطور شباشونو صبح میکنن؟
دیگه بوی اتاق آزارم نمیداد. دیگه کثیفی و بهم ریختگی اونجا ناراحتم نمیکرد. الان داشتم به چیزایی فکر میکردم که دیگه اینا پیشش بی اهمیت بود. یکم سعی کردم خودمو کنترل کنم و گفتم: دوست داری دوباره قالی بافی کنی؟
-آره. ولی چجوری؟ ما حتی نمیتونستیم پدرمو دفن کنیم!
– هنوزم میتونی. تو تحصیل کرده‌ای و هنرمند
رو به فاطمه که دیگه داشت کارتون هتل ترانسیلوانیا رو میدید کردمو گفتم: خاله جون تو چطوری؟ این کارتونو دوست داری؟
-آره خیلی
– منم دوسش دارم تا بحال سه بار دیدمش
-چشماش برق زد ولی هیچی دیگه نگفت.
دیگه باید میرفتیم. بلند شدیم و رفتیم بیرون. ذهنم خیلی آشفته بود. سید خانم که کمی هم وسواس داشت حالش بد شده بود و حالت تهوع داشت. ولی من سرم درد میکرد. سید خانم رو به من کرد و گفت: هرچیم آدم ندار باشه باز میتونه تمیز باشه.
نتونستم جواب بدم. چون نمیتونستم بفهمم چطور یه آدم میتونه تمیز باشه در حالی که مجبور باشه دائم تا کمر تو سطلای زباله خم بشه و از بین تموم آلودگی‌ها و زباله‌هایی که ما با چندش میندازیم توی سطلای زباله، دنبال یه چیز بدرد بخور برای فروش یا استفاده باشه. نمیتونم درک کنم چطور یه آدم مجبور باشه زباله‌ها رو توحیاط و خونش جمع کنه ولی خونش تمیز باشه. ولی یه چیز که شاید برا من ناراحت کننده‌تر بود این بود که این خونواده با زباله‌ها یکی شده بودن. شاید میتونستن یه تغییری تو زندگیشون بدن، ولی دیگه این نوع زندگی رو پذیرفته بودن. دیگه رقیه انگیزه‌ای برای حرکت نداشت. فقط ته نگاهش موقعی که داشت از شبهای دلهره‌انگیزش حرف میزد، یه چیزی بود که قلبمو خیلی آزار می داد؛ یه “خیلی میترسم” مثل در خواست کسی که داره میگه ” بخدا من نمیتونم ولی کاش میشد کمکم کنید” و چهره معصوم فاطمه. یه لحظه یاد آتنا افتادم. واقعا سرم داشت میترکید. واقعا آینده فاطمه چی میشه.
یاد فرمایش امام علی (ع) به فرزند بزرگوارشون امام حسن (ع) افتادم. زمانی که درد تمام وجود مولا رو فرا گرفته بود و رفتن نزدیک بود و آقا نگران بود، با فرقی شکافته تنی رنجور از درد رخساره ای که رنگ بدان نمانده بود، نگران بود. نگران غفلت ما:
خدا را، خدا را! مبادا گاه سیر و گاه گرسنه بمانند و حقوقشان ضایع گردد.
خدا را، خدا را! درباره «همسایگان» خوش‌رفتارى کنید،
از خدا بترسید، از خدا بترسید! درباره «فقرا و تهیدستان» آن‌ها را در زندگى خود شریک کنید.
شبای قدر نزدیکن شبای پرکشیدن مهربونترین جونمرد دنیا، شبای شهادت پدر یتیمای کوفه، شهادت امیرالمونین مولای متقیان امام علی و ماییم و داغ جانکاهش ولی آقا نگران چی بود؟ چی از ما می خواست؟ داریم راه رو درست میریم؟!
هنوزم خلخال از پای دخترکا در میارن و کسی دق نمیکنه ….
هنوزم زنای بی پناه نگرون و دلهره دارن ….
هنوزم یتیما پشت درا منتظرن ….

 

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here