گزارش خانواده ۳ – سید جواد – ملازینال – تبریز – ۱۳۹۷

0
1

 

پله‌ها را یکی‌یکی بالا رفتیم
به در سفیدرنگی رسیدیم
با چهره‌ای خندان در زدیم و منتظر جواب…
وقتی در باز شد با خوش‌رویی و مهربانی که انگار آشنای چندین ساله هستیم، داخل خانه دعوت شدیم
وقتی نشستیم یکی‌یکی آمدند و نشستند و شروع به حرف زدن که کردیم یواش‌یواش خنده در صورتمان یخ بست…
دختر هفده‌ساله‌ای که بعد از ازدواج در پانزده‌سالگی، طلاق گرفته بود و خانواده‌اش برای رهایی از اذیت‌ها و آزار داماد و خانواده‌اش از مهریه دخترشان گذشته بودند و غم ترک تحصیلش به خاطر ازدواج و حالا بیوه شدن در دوران کودکی بر چهره‌اش نمایان بود…
پدر خانه کارگر روزمزد است اما مریض که دیگر توان کارگری هم ندارد و مادر خانه به خاطر آرتروز و واریس دیگر قادر به کار طاقت‌فرسایی مثل کفش‌دوزی آن‌هم پانصد تومان برای هر جفت، نیست
و پسر چهارده‌ساله خانه که به زباله گردی روی آورده و توان مالی برای درمان و ترمیم دندانه‌ای خرابش که امانش را بریده، نداشتند
و حال نوبت به دختر یکی و یک‌دانه خانواده رسید
دخترک ده‌ساله که به خاطر تصادف چند سال پیش، چندین سال است تنگی نفس و درد قفسه سینه دارد و نمی‌توانند برای درمانش هیچ اقدامی کنند…
دختری که با ما چنان با مهربانی رفتار می‌کرد و می‌خندید که خنده‌هایش دنیا را باآن‌همه سختی از یادمان می‌برد…
وقت خداحافظی رسیده بود و بلند شدیم سمت در رفتیم که باز با همان عشق بدرقه‌مان کردند…