حین شناسایی‌ در‌ یکی از خانه‌ها بودیم که صاحب‌خانه اصرار کرد،‌ برویم خانه یکی از همسایه‌های دیگر‌شان.
پله‌های پی‌درپی‌ کوچه تنگ را ‌یکی‌یکی پایین می‌رفتیم.
بین راه پر بود از خانه‌هایی که همه به یک شکل بودند. بالاخره رسیده بودیم خانه‌ی موردنظر.
دم در یک دختر معصوم با چشمان زیبا نشسته بود که بیشتر از چشم‌های زیبایش معلولیت جسمی و ذهنی‌اش تو ذوق می‌زد.
وارد خانه شدیم. کل متراژ خانه با احتساب آشپزخانه ۳۰متر هم نمی‌شد.
مادر خانه به‌زور دختر را بغل کرد و آورد توی خانه و شروع کردیم به صحبت.
پدر خانواده چند وقت پیش سکته مغزی کرده بود و بعدازآن نمی‌توانست کار کند. حالا مادر مانده بود و کلی مشکلات.
می‌گفت تا قبل از بیماری شوهرش اوضاعشان به بدی الآن نبود. هزینه‌های سرسام‌آور بیماری شوهر اجازه هیچ خرج دیگری را نمی‌داد.
دختر معلولش که به‌تازگی کمردرد گرفته است، نمی‌تواند دکتر رود و اوضاع به حدی وخیم شده که تزریقات محل برای کمردرد دختر آنتی‌بیوتیک تجویز کرده است.
قبض‌های پرداخت‌نشده زیادی که همه با اخطار قطع روی‌هم تلنبار شده است. مثل نسخه‌های داروی تجویزشده‌ای که هنوز خریداری نشده است.

چشمم به پنجره‌ی خانه می‌افتد که شیشه ندارد؛ درست مثل زندگی‌شان که در برابر این روزگار سرد هیچ حفاظی، حتی به نازکی شیشه‌ی پنجره، ندارد…