پارسال یکی از همین روزها بود که مسیرم به این سمت افتاد. اولین شب قدر بالای آن بلندی عهد بستم،عهد بستم تا سال بعد باشم. تا جایی که می‌توانم باشم. همه‌ی این یک سال امشب از چشمانم گذشت. با خودم زمزمه کردم نکند دیگر حس نکنی.خیلی وقت است چیزی برای دادن به آنها ندارم اما تا دلتان می‌خواهد برداشتم. به اندازه‌ی یک سال از زندگیشان زندگی برداشتم. از کودکی که کمک خرج خانواده است . از مادری که زنانه پایه‌های خانه را نگه داشته. از دختر و پسر جوانی که عهد کردند، عهد بستند مقابل سردی‌ها بایستند. از توکلشان به خدا می‌خواهم بگویم . فکر نکنید محتاج کیسه‌هایند. فکر نکنید چشم انتظار کیسه‌هایند. اگر رفتی اگر دیدی اگر شنیدی بیشتر مواظب باش از زندگی‌شان چه برمیداری…

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.