وجه اشتراک همه خانه‌ها یکی بود، از در حیاط که وارد می‌شدی بوی تعفن تورا پس می‌زد.

ابتدا فکر می‌کردم که بو از خانه است ولی کمی که دقت کردم متوجه شدم این بو نشات گرفته از وجود من است وجودی پر از ریا و خودبینی و غرور و رذالت اخلاقی که دوشادوش خود وارد هر خانه می‌کنم.این را زمانی فهمیدم که وارد خانه‌ی کوچکشان شدم.

مریم در حیاط همچون شاپرکی طناز بالا و پایین می‌پرید و برادر کوچکش را به آغوش می‌کشید در آن هنگام حسرت دیوارهای نصفه و فرو ریخته‌ی خانه را به وضوح دیدم.

وارد خانه شدیم که عطر آگین بود از گل سرخ

پدربزرگ.در روستا گل‌ها را به پدر داده بود.

او عشق و محبت را برایشان به ارمغان آورده بود.

این خانه، خانه‌ی هزار چشمان بود هر نگاهی هزاران هزار معنی داشت.

درمیان صحبت‌هایمان نگاه در نگاه پدر بودم،سنگینی خاصی داشت،می‌شناختم این نگاه را.

میشناختم چرا که در میان فریادهای بغض‌آلود اژدر دیده بودم این شرم را.

نگاهی بود پر از بیگانگی، بیگانگی من با او.

مادر نگاه دیگری داشت،پر بود از غصه و در عین حال مهربانی.

نگاهی صمیمی و عاشقانه به کودکانش.

اما چشم‌های مریم،

چشم‌هایش،

چشمانی کهربایی که می‌توانست در یک آن غصه‌ی مادر و شرم پدر را در خود ببلعد.

چشمانی که پیوند خانه را عمق می‌داد و شاید او بود که بوی گل ها را همچون کرات منظومه‌ای در خانه افشانده بود.

حرف‌هارا کوتاه کردیم دستِ پینه بسته‌ی پدران به هنگام خداحافظی وجه اشتراک همه ی خانه‌ها بود.

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.