به آخرین آدرس برای شناسایی رسیدیم.
در زدیم، یگانه کوچولو اومد دم در :
_سلام،خوبی؟
+بله.
_مامانت هست؟
+نه.
_بابات ؟
+آره الان صداش می‌کنم: بابااااااا
پس از چند دقیقه پدر یگانه اومد،بدنش لرزش شدیدی داشت.
باهم وارد خانه شدیم و پدر مشغول جمع کردن لباس‌ها و وسایلی شد که در وسط خانه پراکنده شده بودند.
پدر برایمان از زن اولش که مشکل اعصاب داشت و جداشده بودند، تعریف کرد. از دختر ۲۰ ساله‌ای که حاصل این ازدواج بود و پیش پدربزرگ زندگی می‌کرد.
برایمان از گدایی بچه‌ها با مادرشون و دستگیری‌شان توسط بهزیستی و از بیماری خودش که همچنان با بدنی لرزان و سر و بدنی که غرق در عرق بود ، حرف می‌زد.
و ما گوشی شدیم برای شنیدن حرف‌ها و دردهایی که هیچ گاه شنیده نشده بودند.
“امروز باید صدای او باشیم،صدای او و دخترانش،صدای او و تمام دردهایش…”
————————————————————————————–
دلنوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق ۱۳۹۶ – قم- محله شیخ آباد

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here