اشک هایت مثل دانه های تسبیحی که پاره شده باشد کف اتاق می چکید. تو را نمی دانم. ولی من فکر کنم بند دل خدا بود که پاره شده بود.
از لا به لای لرزش کلمه هایت می فهمم از تومور مغزی می ترسیدی. اما مادرها نشان نمی دهند که ترسیده اند. مبادا دل کودکشان بلرزد.. هرماه قسط دیه ی شوهر را بدهی. تومور هم اضافه شود. غم پول اجاره خانه و غذا.. گاهی انتخاب ها خیلی سخت می شود: پول نان کودکان را می شود برای تومور داد؟ هر بار به این کلمه که می رسی حس می کنی دنیای خودت و کودکانت تمام شده. بغضت می گیرد. لرزش لبانت را جمع می کنی. ولی هربار دو سه قطره اشک از دستت در می رود. یک لحظه سرم را برمی گردانم و می بینم تمامی غم تو در چشمان نازنین کودکت نشسته است.

دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

===================

نوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق – زرنان پایین – تیرماه ۱۳۹۴