صلاه ظهر بندر و کوچه های تنگ و غربت زده محله‎ی شهناز سمت نگاهمان را به حیاط فراموش خانه ای میبرد که از در و دیوار بی ریایش غم نان و درد و رنج بیماری کودکانش در فریادست.
بدو ورود دخترکی با چشمانی اثیری مقابلمان ظاهر می شود که رنگ به رخسار نازنینش نمانده و نفس هایش درمیان خنده های دلفریب و نگاه معصومش به شماره افتاده.
علت را که میپرسیم مردی از اهل خانه که دایی دختر است، سرماخوردگی را بهانه میکند.
وارد اتاق کوچک دختر که با مادر و برادرکوچکترش در گوشه ای از حیاط شب و روز میکنند، می شویم.
گرما امان بچه ها را بریده و در تاریکی رخوت آلود اتاق پنکه ای در سقف جان می دهد تا دور باطل فقر و محرومیت و بیماری را یاآدورمان شود.
حالا صدای نفس های دختر را میتوانی به وضوح بشنوی. مادر سفره دلش را باز می‌کند، می گوید چند سالی است دخترش ناراحتی قلبی دارد و باید عمل شود و در گیر و دار تهیه پول عمل دختر روزگار می گذراند.
بیماری مانع از ادامه تحصیل دختر شده و مادر به تنهایی از پس مخارج تحصیل و درمان توامان برنمی‌آید.

از خانه بیرون می شوم نگاه نگران و آسمانی، لبخند بهشتی و نفسهای مقطع دختر در کوچه بدرقه‌ام می کند و تا هنوز در وجدان خواب زده ام تکرار می‌شوند.

اوست گرفته شهر دل من
به کجا سفر برم؟
——————————————————————————-
دلنوشته یکی اعضای شناسایی کوچه گردان عاشق-بندر عباس- محله شهناز -۱۳۹۶

15 نظرات

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here