از در خونه اومدیم بیرون که بریم خونه‌ی بعدی برای شناسایی، تو راه با بچه‌ها بازی می‌کردیم و خیلی‌هاشون می‌گفتن عمو بیاین خونه ما…عمو مامانم مریضه‌‌..عمو بابام رفته…عمو…..تو اون همهمه یه صدانظرمو جلب کرد..
-عمو برام گووشی می‌خری؟
-عمو!!! گوووشی می‌خوای؟
-اره‌عمو، همه دارن، بخدا می‌خوام بازی کنم فقط.
-عمو، نمیشه!خب بیا لی لی بازی کنیم،بیا یه بازی دیگه کنیم،…
-آخه عمو….
صداش تو همهمه گم شد ولی تو ذهنم موند…با خودم گفتم چه پر توقع، غذا ندارن خیلی‌ها، اونوقت گوشی می‌خواد…ولی برام عجیب بود.
از خونه‌ی بعدی هم اومدیم بیرون، دوباره همهمه..دوباره بچه‌ها…دوباره عمو…عمو..عمو…
یه صدای اشنا:
-عمو!
-عموجون…اخه گوشی می‌خوای چیکار؟؟
-نه راجع به گوشی نیست، توروخدا بیا خونمون، بابام رفته، چهارتا خواهریم، مامانم مریضه، اصن گوشی نمی‌خوام، فقط بیا خونمون…بیا ببین…گوشی نمیخوام بخدا
-باشه عمو، میایم الان….
دوباره گم شد…به زور پیداش کردم
-حالا چرا اول گفتی گوشی؟نگفتی بیا خونمون؟
-اخه همه دارن عمو، می‌خوام منم بازی کنم…
هیچی برای گفتن نداشتم…نگاش کردم…تو دلم گفتم «کاش می‌شد کودکی کنی،بازی کنی، جوری که توش همه‌ی غم‌هاتو فراموش کنی….بی‌دغدغه…»
فقط بهش لبخند زدم.
===================
دردنامه اعضای شناسایی کوچه گردان عاشق/روایت سوم شخص حاضر/آمل ، کوچه پارسی / ۱۳۹۶

10 نظرات

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here