ظهر بود. اما نه اجاق گازی بود نه یخچالی و نه حتی غذایی. گفته بود به جز این ۲تا پسر کوچیک، دخترم داره. ما نمی‌دیدمشون. نبودن. درمورد دختراش ازش پرسیدم. گفت کارگاه شمع سازی کار می‌کنن.
+ چند سالشونه؟ درس می‌خونن؟
– ۱۲، ۱۳ سالشونه. افغانستان که بودیم چند کلاس درس خوندن ولی اینجا نه.
+ پسرا چی؟
– نه
….
نمی‌دونست که میتونه بچه‌هارو مدرسه ثبت نام کنه!
کم کم ساعت داشت از ظهر می‌گذشت ولی نه اجاقی بود نه غذایی نه یخچالی نه دختربچه‌هایی که با هیجان از مدرسه برگردن و خاطرات امروزشونو تعریف کنن و بگن: مامان امروز ناهار چی داریم؟….

=====================================

دلنوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق – شهری ری – ۱۳۹۶