که تو را نه تنها در خانه و محله‌ام، بلکه در شهرم نیز نپذیرفتم…

تو را راندم،راندم به محلی دور، به حاشیه،تا نبینمت،تا خدایی نکرده با دیدنت دچار عذاب وجدان نشوم که وای اگر بشوم، باز زمزمه‌های ترحمم بلند می‌شود، در غرور غرق می‌شوم و خودم را منجی تو می‌نامم.
وا اسفا که نفهمیدم آن که رانده شده منم، مثل اول بار که پدرم، «آدم» از بهشت رانده شد، من نیز از تو رانده شدم… از بهشتِ نگاه آسمانی ات

حال آمده‌ام به دیدنت، به خانه‌ات، به همان حاشیه.
چه عجیب نیست که تو مرا با روی خوش پذیرفتی، از تو غیر از این انتظار نمی‌رود
کاش دستم را بگیری برای همیشه، کاش بمانی کنارم و منجی من باشی..
———————————————————————————————————

دلنوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق – مشهد – روستای امیرآباد ۱۳۹۶

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here