بعداز کلی خستگی و چالش‌های ذهنی به خونه رسیدم.
بیشتر خسته روحی بودم تا جسمى.
رفتم سر یخچال اب بخورم.
یاد خونه‌ی آقایی افتادم که سرطان داشت و غده‌هایش هرروز بیشتر و بیشتر می‌شن.
و تو یخچالشون هیچی بجز یک پارچ آب نبود. مردی ک علاوه بر بیماری، غذایی هم برای خوردن نداشت.
و همسر و پسری داشت که در کنار پدر خانواده درد می‌کشیدن، از این همه مصیبت.
توکلشون فقط به خدا بود. کسى نبود که کمکشون کنه.
پدر قبلا ماشین داشته و خرج خانواده رو با اون می‌داده، اما حالا بیمارى قلبى و سرطان، از کار افتاده‌ش کرده.
خونشون اجاره‌اى و طبقه سوم توى خرپشته بود. مادر با دو روز خدمتکارى خرج یک هفته‌ی خانواده رو درمیاره. پدر نیاز به عمل قلب و شیمى درمانى داره و هر روز حالش داره بدتر می‌شه…
خدایا من بعد از دیدن پدر، چطور می‌تونم سرمو جلوی خانواده ش، بلند کنم!
خدایا چطور خستگی هاى این مادرو جوابگو باشم!

=====================================

دلنوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق- شهرری، عباس آباد- ۱۳۹۶