خانه از درب ورودی انگار داد می‌کشید که با تمام خانه‌های محله فرق دارد.نمای خشتی، دالانی با سقف کوتاه. بعد از درب باید یک پیچ را رد می‌کردی تا وارد حیاط خانه شوی.اولین چیزی که در حیاط، چشمانت را خیره می‌کرد،درخت بزرگ انجیری بود که سایه‌اش بر تمام حیاط افتاده است.انگار که تنها ملجا و ماوای دردهای آن خانه همان تک درخت انجیر باشد.
در زیر سایه همان تک درخت، با مادر خانه مشغول صحبت هستم.بچه ها زیر سایه درخت انجیر، بی‌توجه به گفت و گوی ما بازی می‌کنند.مادر دردهای بسیاری کشیده، که رد آنها را می‌توان در چروک‌های روی صورتش دید. اما زبانش تنها به یک درد، بر رشته افکارم تازیانه می‌زند.
“تاول های بیشمار بدن پدر خانه”
پدر خانه از یکی از اطاق ها می‌آید بیرون.انگار که مزاحم خوابش شده باشیم.سلام و احوال پرسی می‌کند. بی‌مقدمه دست‌هایش را نشانم می‌دهد.پر از تاول است.چندشم می‌شود. تنها چیزی که در ذهنم از آن می‌ترسم این است که اگر برای خداحافظی دست پر از تاول را سویم دراز کرد چه کنم؟ از افکارم خجالت می‌کشم.
سوالاتم را پرسیده‌ام.دیگر وقت رفتن است. پدر خانه روی یک پله نشسته، دست را بالا می‌آورد و از همان دور خداحافظی می‌کند.خیالم راحت می‌شود.آخرین نگاه را به تک درخت وسط حیاط می اندازم و بیرون می‌آیم.
شاید حضور من امیدی برای آن خانواده ایجاد کرد، اما امید من به خدای آن درخت انجیر وسط حیاط است. سایه اش مستدام باد.
————————————————————————————————————————————–
دلنوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق ۱۳۹۶ – سمنان – محله لتیبار

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here