اینجا خانه‌ علی‌‌ست؟!

وارد کوچه می‌شوم؛ نه از آن کوچه‌های عریض مملو از ماشین، از آن کوچه‌های تنگی که وسط آن جوی آبی‌ست پر از زباله.

چادرم را جلو می‌کشم و به سمت خانه‌ات قدم برمی‌دارم. این بار اول است که مرا به سوی خانه تو خوانده‌اند.

بعد از مسجد، در خانه‌ای باز است. پرده‌ای خانه را از کوچه جدا کرده. وارد می‌شوم، تنها دو اتاق وجود دارد و حیاط پر است از لباس‌های دسته دهم کمک‌های مردمی که در گوشه‌ای تلنبار شده، سیب‌های کرم خورده و یخچال قدیمی و…
صدای خنده‌های دو پسربچه که از گوشه اتاق ما را نگاه می‌کنند، مرا به خود می‌آورد. صدا می‌زنم: «اینجا خانه علی‌ست؟»
هیچکس جواب نمی‌دهد. نزدیک می‌شوم. پیرزنی که انگار مادربزرگ بچه‌هاست، نماز می‌خواند و در اتاق دیگر پدر و مادر در کنار پیک‌نیک و سرنگ و… خواب یا بیهوش‌اند.

چند لحظه‌ فقط نگاه می‌کنم؛
نگاه می‌کنم به دیوارهای پر از ترک و رنگ‌هایی که از فرط بی‌حالی، خانه را خاموش کرده‌اند.
موکت کهنه‌ی خانه پر است از سرنگ‌های خالی و عروسک‌های بیجانی که روی زمین غلتیده‌اند،
اما در این میان، کتاب‌های علی نگاه مرا جذب می‌کند.
علی در بین تمام خماری‌ها و تنگ‌دستی‌ها، دستش را بلند کرده تا برای نجاتش، آزادی‌اش و پایان دادن راه و رسم پدر و مادرش راهی بیابد
و حالا این ما هستیم که باید تصمیم بگیریم که بمانیم یا بی‌اعتنا عبور کنیم.
——————————————————————————————–
دلنوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق ۱۳۹۶ -مشهد -محله قلعه ساختمان

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here