«خنده‌هایش نور است»
می‌خندد!
این عجیب‌ترین کاری است که از «علی» می‌بینم!
می‌خواهم بگویم تو چقدر توان داری پسر؟ می‌خواهم بگویم تو واقعا سیزده ساله‌ای؟
می‌خواهم بگویم مگر می‌شود ۱۰ساعت را در کارگاه ضایعات خشک سرپا ایستاد و بعد از برگشتن به خانه لبخند به لب داشت؟
می‌خواهم بگویم ببین علی، هر کدام از ما جای تو بودیم دنیا را جهنم می‌دیدیم، تو چرا می‌خندی؟
می‌خواهم بگویم نخند علی! روزگار تو سیاه است. می‌خواهم بگویم…

اما سکوت کرده‌ام، سکوتی سخت و طولانی. کافی است خنده‌های او را ببینم. کافی است نور را که در قلبش خانه کرده است، ببینم. کافی است باور کنم بزرگی به سن و سال نیست. کافی است معجزه را در خنده‌های علی ببنیم. سکوت کرده‌ام، در مقابل نور و معجزه، که علی سیزده ساله را مردی صبور کرده است و خوش‌خنده.
دارم به این معجزه ایمان می‌آورم… به روزگاری که سیاه نیست، نور است با خنده‌های او…
———————————————————————————————————-
دلنوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق ۱۳۹۶ – مشهد- سالارآباد

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here