صدایم زد،از کوچه که می‌گذشتم.
-خانم،پسر من هم مدرسه نمی‌رود.
خیره بود به سنگفرش‌های کوچه.هرچه می‌گفت فروتر می‌رفت.از دخترانش گفت که درس نخوانده صبح تا شب را در کارگاه خیاطی و با صاحبکار معتادشان می‌گذرانند،زیر چادرش کوچک‌تر شد.از شوهرش که شیشه می‌کشیده و دستِ بزن داشته،شانه‌هایش خم‌تر شد.از خانه‌ای که هیج شبیه به خانه نیست.سنگ‌فرش‌های کوچه که تمام شد، قدر یک نقطه کوچک شده بود،زنی که صدایم می‌زد…
===================================================

دلنوشته یکی از اعضای تیم  شناسایی کوچه گردان عاشق – رباط کریم، محله انجم آباد – ۱۳۹۶