تهِ دلم یه حسی می‌گفت باید سر صحبتو باز کنم.

وقتی به چشم‌های مشکیِ خوشگلش نگاه کردم، مطمئن شدم که باید برم جلو و هر جور شده باهاش صحبت کنم. با چند جمله ساده دعوتمون کرد داخل خونش.

گفت؛

شندیدم.

گفت؛

شنیدیم.

گفت؛

شکستیم اما این بار!

به مادر پیر و مریضش نگاه کردم که با مهربانی بهمون چای تعارف می‌کرد.

فهمیدم مهربانی فقط تو چشم‌هاشون نیست، بلکه تو دلشونه.

چطور این همه درد می‌تونه تو یه چنین چهره آرومی جا شه …

زنی قوی که با داشتن دو پسر، ۲۶ سال بیشتر نداشت. اما در این سال‌ها، از هزاران هزار مرد، سخت‌تر می‌جنگید؛ برای یه لقمه “آبرو”.

===========================

دردنامه یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، تهران، شهرری، ۱۳ آبان، ۱۳۹۶

 

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here