بهش می‌گفتن عزیز آقا.
کل محله می‌شناختنش. پیرزنی با کمر خمیده که کل کارتون‌های محل را جمع می‌کند و می‌فروشد.
به سراغش رفتیم. وارد حیاط شدیم. به خاطر کارتون‌هایی که دور تا دور حیاط چیده شده بود، همه جا پر از مگس بود و بوی نامطبوعی کل فضا را پر کرده بود.
گوش‌های عزیز آقا سنگین بود؛ هر چیزی که می‌گفتیم به سختی متوجه می‌شد. می‌گفت همه مرا مسخره می‌کنند؛ برای اینکه حرف‌هایشان را بشنوم باید بر سرم فریاد بزنند تا بشنوم.
پرسیدیم مادر از این کارتون‌هایی که جمع می‌کنی چقدر درآمد داری؟
گفت بیست روز طول می‌کشد تا این کارتون‌ها رو در حیاط جمع کنم و بعد وانتی می‌آید سی هزار تومن از من می‌خرد.
مدام شکر می‌کرد و دست‌هایش را بالا می‌گرفت.
شکرگزاری های عزیز آقا، تمام هستی ما را زیر سوال می‌برد.
پرسیدیم مادر بیماری خاصی نداری؟!
شروع به قهقهه زدن کرد گفت شما دکتری؟! من یه زمانی خودم…
عزیز آقا برای خودش طبیبی بود، و مدام تا قبل از رفتن ما می‌خندید و می‌پرسید شما برای چه آمده‌اید؟!

===================================

دردنامه یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق- شهریار، محله هفت جوی- ۱۳۹۶