خانه ات را که دیدم چه بی‌خیال با چشمان خو گرفته به سنگ‌پیکیرهای خانه‌های دورو اطرافم به خانه‌ی کاه‌گلی‌ات گفتم:«بامزه!….»حال آن‌که کلبه مهجورت چه غریبانه و مظلومانه کمر خم کرده بود در کنار ساختمان‌های بلند و سنگی اطرافش…
و خودت چه لبخند امیدوارانه‌ای به روی صورتت پهن کرده بودی…. نمی‌دانستم اکنون در پس آن،معطوف مهربانی و مهمان نوازیت هستم یا بار سنگین امیدی که با ورودم به خانه‌ات آوردم…
تنها نشاط خانه‌ات کودکانی بودند که شادمان اطراف حیاط کوچکت پرسه میزدند و گاهی صدای خنده و شادیشان به گوش می‌رسید.‌‌.‌..
و تو انگار یک تنه به جنگ مشکلات رفتی و سال‌هاست که بار خانه و همسرو فرزندانت را به دوش می‌کشی….
دستان پینه بسته ات را دیدم …. اما باز هم به امید آن بودی که پینه‌های دستان مهربانت مرحمی شود بر تاول‌هایی که بر دستان همسرت نشسته بود…
همسرت گفت :«که خدا مارا نمی‌بیند! »گفت که به اهل خانه‌اش می‌گوید برای چی و چه کسی روزه می‌گیرید!!
اما وقتی داشتیم خداحافظی می‌کردیم گفت که انشاالله خدای ابالفضل نگهدارتون باشد!…. می‌دانستم در پس نگاه خسته صورت چروکیده‌اش قلبی مهربان و دلی همچنان امیدوار به لطف خدا نهفته است….
راستی درخت انجیر خانه‌ات چه مهربان کل حیاط خانه‌ات را سایه کرده بود…انگار او قبل از ما رسیده بود…

===============================

دردنامه یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق- سمنان، محله لتیار- ۱۳۹۶