رفته بود کارتن جمع کنه.

نه از اونایی که تلویزیون میزاره، از اونایی که روی گاری تلنبار میشه و برای یه لقمه نون می فروشنش.

روی ریگهای داغ تابستونی بوشهر پاهاش برهنه بود و تاسی موهاش رو با کلاه کاسکت سیاه و سنگینی پوشونده بود.

از دامن گلدارش میشد فهمید دختره. فقط ۱۰ سالشه.

وقتی ازش خواستم بهم آرزوهاش رو بگه لبخند زد و گفت: هیچی …

سرش پایین بود و میگفت: چیزی نمی‌خوام و چشمای درشت و رنگیش رو ازم پنهون میکرد.

مامانش گفت: دخترم نقاشی دوست داره … روی تابلو برام صندلی میکشه و میگه: مامان خسته‌ای بیا بشین روی این صندلی …

با هم به سمت خونشون رفتیم.

خونه‌ای که حیاطش به جای باغچه و گل، کوه‌های بلند داشت. کوه‌هایی که از انبوه بطری‌های پلاستیکی و کارتن‌های کاغذی ساخته شده بود. وسط حیاط یه جوی سیاه رنگ جاری بود که مگس‌ها دور تا دورش می رقصیدن.

دختر بچه رفته بود تابلوی نقاشیش رو برام بیاره.

تابلوی سفیدش رو همراه آبرنگ قدیمیش آورد و زیر شیر آب خیسش کرد. با یه ماژیک خشک شده روی رنگا میکشید. زیر نور آفتاب عرق میریخت ولی وقتی رنگا رو روی تابلوی سفیدش که به کوه زباله ایش تکیه داده بود میکشید چشماش میدرخشید.

زیر لب گفت: نقاشی دوست دارم، وسایل نقاشی …

به تابلوش نگا کردم دوتا از کارتن های کاغذی رو مثل بوم نقاشی جلوش گذاشته بود …

خونه میکشید. خونه هاش پر از آدم بود. توی یکی از خونه ها آدما سر میز نهار خوری بودن.

مامانش میگفت: بهم میگه میبرمت توی این خونه ها زندگی کنی. میوه های درختش قهوه ای بود …

گفت: برام بنویس مامانم حالش خوب بشه.

مامانش سرش رو پایین انداخته بود تا اشکش رو نبینم … آخه تومور مغزی داشت و خیلی وقت بود دیگه نمی تونست مثل سابق خونه رو اداره کنه و دست راستش رو در حالی که نشونم میداد گفت: چه سوزن دوزی هایی که با این دستم ندوختم… ولی دیگه جون نداره دستم، باباشون با چاقو دستم رو برید و این دردای شدید سرم هم توانی برام نذاشته…

دخترک هنوزم سرگرم کشیدن بود.

بهش گفتم : اگه بخوای لباست رو خودت انتخاب کنی دوست داری چه رنگی باشه؟

انگشتش رو گذاشت روی رنگ زرد و خندید. یکم که با هم صحبت کردیم متوجه شدم اسم رنگ ها رو بلد نیست…

دخترک هنوز هم برای خودش هیچی نمی‌خواست … تابلوی نقاشیش رو هم باید لا‌به‌لای کوه کارتنیش میذاشت تا بفروشه و بتونه زندگی کنه …

تا حالا مدرسه نرفته و خیلی دلش می‌خواد اونجا رو از نزدیک ببینه ولی در عوض هر روز هنرش رو می فروشه.

با پاهای برهنه هیچ آرزویی برای خودش نداره و تنها آرزوش داشتن وسایل نقاشیه تا دنیای خیالی و آسوده‌ای برای مادرش بکشه.

وقتی برای اسباب‌کشی یه عالمه کارتن می‌خری مراقب باش شاید اسباب رفاه و آرامشت رو توی کارتن آرزوهاش بزاری.

===========================

دردنامه یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، بوشهر، محله تنگک، ۱۳۹۶

 

نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here