کوچه پس کوچه هارو میگشتیم که پسر ١٢ ساله ای رو مشغول کار دیدیم، کمی  حرف زدیم . زود با ما دوست شد . در خونه رو به ما نشون داد . گفت صبر کنید تا مامانم بیاد،١٠دقیقه بعد مادر که دست پسر ۴سالش رو گرفته بود رسید،دعوتمون کرد داخل. خانه اش از یک اتاق کوچک و یک دالان به اسم اشپزخانه تشکیل شده بود،دخترش هم کنار ما نشست. مجبور بود به خاطر مدرسه از روستاى خودشون بیرون برود . مادر گفت شوهر معتادش بیشتر از ۴ساله که رفته و دیگه برنگشته،۵تا بچه داشت و خودش و پسر بزرگش مجبور به کار بودند  .وقتى شماره اش رو خواستم متوجه شدم که خودش سواد ندارد.

پسرش که از شیشه برى برگشت به خونه تشکرکرد که صبر کردیم تا مامانش بیاد و شاید این بهترین اتفاق اون روز پسرک بود !

=================

دردنامه یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق , شهر ری – تهران – ۱۳۹۵