گنجینه امید و آرزو

0
6

تصویر صورت استخوانی زنی تنها در انتهای اتاقی نمور. خستگی به دوش کشیدن چهار کودک قد و نیم قد، بر چهره چروکیده اش نقش بسته است و اما چشمهایش…گنجینه ایست از امید و آرزو.

با کنجکاوی به سیاه شدن فرمها خیره می شود،شاید منتظر است از لا به لای اینها درمانی برای طفل سه ماهه اش پیدا شود. می گفت پزشکان گفته اند مسئولیت مرگ و زندگی کودکت با خودت است.

کودک قربانی گرما، زرد و مریض سرفه می کند.طفلک شاید در همین لحظه آب هم به رویش بسته شده باشد.

اینجا در کوچه های سهرابیه آب هم سر مروت ندارد. مایه ی حیات نیست، مایعی بدبوست بلای جان کودکان سهرابیه که هر کناره اش پر است از سرنگهایی به جا مانده از بغض و خاموش شدن نور امیدی در دل جوانی.میترسم از روزی که سرنگها وسیله سرگرمی پسرکی بازیگوش یا دخترکی بی عروسک بشوند.

بازهم فروغ چشمان خسته شان را به یاد می آورم که در پی اندوه بی پایانشان تنها امیدی گیج در ان محبوس است. “امید” واژه ای خلسه اور که حد و مرزش به رویا میرسد و برای من درک سکوتشان هر روز دشوارتر میشود. چرا هیچ کدام از فرو دادن بغضشان خسته نمیشوند؟!

==========================

دردنامه یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، سهرابیه، کرج، ۱۳۹۵

1