خاطرات

هر کسی باید یک آرزو در زندگی داشته باشد

وقتی به چادرشان رسیدیم فکر کردم که بار دیگر آرزوی سه ساله خودمان را که پارسال با مادرش در چادری حومه ی شهر پیدا کردیم،دیده ایم…

آرزو نبود،دخترخاله ی آرزو بود که چادر نشین شده بود و به جای بازی کردن در کوچه با سگ های ولگرد اطراف رودخانه همبازی شده بود و از شدت گرسنگی از میوه های آلوده ی درختان اطراف تغذیه می کرد. هنوز هم در این روزگار و در این شهر پر از نعمت انگار کسی حاضر نیست جای کوچکی را برای آرزو و دخترخاله های کوچکش باز کند. ما نمیگذاریم که آرزو ها فراموش شوند , آرزو ها و هزاران کودک دیگر …

همه با هم عاشقانه کوچه گردی میکنیم تا آگاه باشیم که هنوز جای پای علی در شهرمان گم نشده است…

=================

دردنامه یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان , آمل – ۱۳۹۵

6