خاطرات

هر دری را که بزنی، فقر خوش آمد می گوید

پی شناسایی آدرس هایی که از معتمدین محلی گرفته ایم، قدم به قدم در کوچه های فقر پیش می رویم.

هوا گرم است، بویی آزار دهنده از چاه هایی که برای فاضلاب خانگی حفر شده اند، فضا را پر کرده است. انگار غم سفره اش را همین جا پهن کرده. در اطراف هیچ منظره چشم نوازی دیده نمی شود، فقط فقر است که قد علم کرده و به اهالی پوزخند می زند و چهره نفرت انگیز خود را به نمایش می­گذارد. در چهره آدمها جز گرد غم و اندوه چیز دیگری به چشم نمی خورد.

هر دری را که بزنی، فقر خوش آمد می گوید. نگاه التماس آمیز بعضی از اهالی محل که می فهمند ما برای چه کاری رفته ایم شرمنده­مان می سازد.

به یکی از نشانه ها می­رسیم، در باز است اما هر چقدر بر در رنگ و رو رفته می کوبیم کسی جواب نمی دهد. صدایی از آنطرف کوچه می آید، آقا نیستند!

می گویم در باز است، نمی ترسند دزد وارد خانه شود، پوز خندی تحویلم می دهد و می گوید آخر اینها چیزی هم دارند که دزد بخواهد ببرد؟

از چه بگویم از آن خانواده از هم پاشیده، از درد نان و یا از آن کودک دوازده ساله ای که ملتمسانه می گوید:

 ” شما به بچه های یتیم کمک نمی کنید؟”

وقتی علت را جویا می شویم می فهمیم مورد آزار و اذیت ناپدریست و یا آن مردی که اگر نتواند دومیلیون فراهم کند باید به زندان برگردد و غم زن و فرزند عصبی اش کرده و یا … ویا … ویا … .

دردنامه یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، نجف آباد، اصفهان، ۱۳۹۵

1