خاطرات

نگران اینده ی نامعلوم

در خانه به کوچه خاکی باز است تا شاید بادی که از کوچه می وزد کمی هوای گرم خانه ی بی کولر و بی پنکه را قابل تحمل کند. دختر بزرگ خانواده ۱۷ سال دارد، چند سالی ست که به علت فقر خانواده دیگر به مدرسه نمی رود و تنها پسر دوم هنوز به مدرسه می رود.

دو کودک شیرخوار، هر دو در گرمای خانه به خواب شیرین کودکانه ای فرو رفته اند، گویی هنوز نمی دانند که پدر به علت معلولیت دستش توانایی تامین مخارج آنها را ندارد و تنها منبع درآمد خانواده این است که پدر گاه گاه از میان ضایعات چیزی برای فروختن پیدا کند. در نگاه مادر بی سواد، التماسی برای پیدا شدن شغلی برای همسرش موج می زند.

و نگرانی از آینده ی نامعلوم چهار فرزندش… .

====================

دردنامه یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، قلعه حسن خان، کرج، ۱۳۹۵

9