لعنت به غفلت ها

0
7

یک چشم خون و چشم دگر هم خون .در سر خشم و در دل فقط نفرت. جز اینها در ان تاریکی که دیدگانم چشم گشودند، ارمغانی نبود.

آنجا ک زینبی در کلاس درس به جای درس در انتظار مادر است که پدروار از کار برگردد.

آن زمان ک پدری پیر چنان تلخ گریست از تمام غم هایش که انگار تمامی نداشت،از اعتیاد فرزندش، بیماری همسرش، تازه عرووسش و وای آن دختر معصوومی که تنها میتوانست لبخند بزند .

مردی که به پا خواست و در عملیاتی موج انفجار را در خود بلعید و گاز خردل را نفس کشید تا ما آسوده باشیم اما ما ،لعنت به غفلتهایمان… این بزرگ مرد و این مجاهد اکنون جز طرد از خاکی که برایش جان داده چیزی عایدش نشد ،لعنت به غفلتهایمان .

در کوچه پس کوچه هایی که در هر بیغووله اش دنیا دنیا درد بود و فقط دردماندگی .آنجا که مادری می شکند از ندیدن چشمهای فرزند نابینای مادرزادش و من می شکنم از ندیدن این همه درد .

و دختری ک دستهایش محروم است اما ایمان دارم او دستانم را خواهد گرفت، در عین بی دستی.

و روزی آن کودک گوشه چشمی نظر خواهدم کرد، در عین بی چشمی .

تکرار میکنم لعنت به غفلت ها….

===================

دردنامه یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، ابراهیم آباد – تهران ، ۱۳۹۵

4