خاطرات

طوطی در قفس بال و پر می زد

طوطی سبزی که در قفس می پرد تنها سبزی حیاط کوچک این خانه است.  در را که باز میکند زنی شبیه به مادربزرگم مرا در آغوش میگیرد و میبوسد،  بوسه اش از گونه هایم عبور می کند و در قلب دلتنگم جریان می یابد. روسری مشکی به سر دارد از مرگ ناگهانی «رضا»، پسرش که حالا تنها یادگاری اش همان طوطی سبز است و چشمهایش خیس می شوند , من دست هایش را می گیرم و آب مروارید چشمهایش براق تر می شود.

 پیرمردی روی تخت دراز کشیده بود . وقتی ما را دید بلند شد که بنشیند   . هزاربار اصرار میکنم که بخوابد اما می نشیند. نانوا بوده ، نانوا ها دلهای مهربانتری دارند . ورم پایش را نشانم داد، قرص هایش را… کسی باید بیاید یخچال خانه را به جای رضا تعمیر کند، پدر را به بیمارستان ببرد، فکری به حال چشمهای مادر کند و سر راه دو تا نان بخرد…

===================

دردنامه یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق , اسلامشهر  ۱۳۹۵

6