خاطرات

روزگار غریبیست

این روزها یه چیزهایى میبینم که در خواب هم با خودم دربارشون حرف میزنم…

هم غیرت دیدم…

هم بى غیرتى…

غیرت را در ضمختى دست پسر بچه ١٣ ساله که از سر کار برای نهار میاد خانه دیدم…

بى غیرتی را در معصومیت دختر بچه هفت ساله معلولی که پدرش ترکش کرده بود…

روزگار غریبیست…

در روزگاری که میگذرد حین چرخش زمین به دور خود…

آدمها هم یک دور قمری به دور خویش میزنند…

ما حصل کار وقتی دوباره به مرکز خویش میرسند…

صد و هشتاد درجه با خودشان فاصله میگیرند…

روزگار غریبیست…

=======================

دردنامه یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، ابراهیم آباد – تهران  ، ۱۳۹۵

3