خاطرات

دست خالی بودنم را به رویم نیاور ، من با عشق آمده ام

مرا به خانه ات پذیرفتی بی هیچ پرسشی ،همپای قصه ی زندگیت شدم ، خواستم بگویم درکت میکنم اما تا دنیا دنیاست  من حال شب هایی که دست خالی به خانه آمدی و با کودکانت گرسنه خوابیدید را درک نخواهم کرد  ، حال روزی که جیبت کم آورد و ایمانت نه ،  کودکت را ،جگر گوشه ات را به خود خدا سپردی و مرخصش کردی را درک نخواهم کرد ….،من درک نخواهم کرد که تنها ٣٠ دقیقه ، تنها ٣٠ دقیقه از من دوری ولی سهمی از آب  برای خوردن هم نداری . من این همه غریب بودن را در خاک آبا و اجدادی درک نمیکنم اما،،،،،اما، مهمان نوازی رسم روستایی بودن است ، این یکبار را هم تو به روی خودت نیاور که من با دست های خالی به دیدنت آمده ام.

دردنامه یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق قم – ۱۳۹۵

3