خاطرات

از بس مردونگی کرد مرد شد

بچه که بودم تابستونا صبح بارفقا میرفتیم یه سینی باقلوا می خریدیم و می آوردیم میذاشتیم تو یخچال تا تگری بشه و بتونیم خوب بفروشیمش.دم ظهر که تموم میشد و پولامونو میشمردیم حس میکردیم “مرد” شدیم….آره مرد.

اینو گفتم چون تا چند روز پیش فکر میکردم هنوز”مرد”هستم.اما چند روز پیش یه مرد دیدم از جنس مردانگی. مردی که هفده سالی رو که از عمرش گذشته بود، فقط کار کرده بود تا نون داشته باشند بخورند و یکسال بود که خرج دوا و دکتر داداش معلول جسمی اش رو هم باید با خون دل جور میکرد.

خیلی “مرد” بود چون بخاطر درس خوندن خواهر و برادراش حتی مدرسه هم نرفته بود.دیگه احساس غرور و مردانگی در وجودم معنی تازه ای گرفته بود.تو دلم یه بارک ا… خوش غیرت بهش گفتم و باخودم عهد کردم که:شاگرد مسلک این مردها بشم. از اونروز این شعر زمزمه ی لبمه :

مرد آن است که در کشاکش دهر

سنگ زیرین آسیاب باشد

=======================

دردنامه یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، ابراهیم آباد – تهران ، ۱۳۹۵

5