آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

صفا پشت در ماند

از بیرون خانه ای با صفا به نظر می آمد. درخت اناری پر از انارهای ریز بیرون زده بود، خیلی در زدیم. پیرزنی با چشمهای پر آب در را باز کرد و رفتیم داخل.

انگار صفا بیرون در ماند و با ما به داخل نیامد. خانه درواقع انبار بذر سبزیجات بود. گوشه حیاط اتاقکی کوچک برای زندگی پیرزن و شوهرش بنا شده بود و به قول همسایه ها اربابشان اینجا را برای زندگی به آنها داده بود.

پیرمرد دو سال بود که بر اثر بیماری مننژیت زمین گیر شده، حالا هم پروستاتش قوز بالای قوز است.

 اتاقی تاریک و نمور که طاقچه ای پر از کتاب داشت، کتاب ها را پیرمرد قبل از زمین گیر شدنش میخوانده. زندگیشان سخت میگذشت و دختر ناشنوایشان با وسط کاری در خیاط خانه روزی ٧ هزار تومان حقوق میگرفت.

 موقع خداحافظی چنان سخت مرا در آغوش کشید که فراموش کردنشان فقط آلزایمر میخواهد!

 ==========================

دلنوشته یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، روستای ده خیر، شهرری، ۱۳۹۵

3