صدایش را به آسمان برسانیم تا به لرزه در آید …

0
3

دیگه عادت کردیم،معمولا آدرس هایی که میریم همشون آخرین خونه توی کوچه است که حتی قبل از دیدن پلاک هم میتونی خونه رو از روی ظاهرش تشخیص بدی. کلی در زدیم کسی جواب نمیداد،خواستیم برگردیم که در باز شد.یه خانم افغان با یه لبخند شیرین،دعوتمون کرد داخل .حتی نپرسید از کجا اومدیم. گفت ببخشید که دیر اومدم دم در،داشتم کمک سید میکردم. وارد که شدیم سید رو دیدیم که روی یه پتو وسط اتاق نشسته بود.نمیتونست بلند بشه فقط سرشو به نشانه سلام تکان داد. خانم گفت الان ۱۰ ساله که سکته مغزی کرده و یک دست و یک پاش فلج است. حتی کارهای شخصی شونم نمیتونن انجام بدن. خانم از سختی های زندگی گفتن از اینکه سه تا پسر دارند که یکیشون معتاد است و مایه عذاب. از پسر بزرگشون گفتن که بعد ازدواج باهم زندگی میکردن ولی عروسشون از خونه بیرونشون کرده. از خونشون گفتن که ۳تومن پول پیشش رو با کمک دروهمسایه جور کردن. خونه ای که دیوارش نم داده بود و مارو نگران کرده بود که خراب نشه . از دخل و خرجشون گفتن که از راه باقالی پاک کردن و سبزی خورد کردن روزگار میگذرونن. از دردهای خودشون گفتن. اینکه آسم دارن و هرماه کلی پول دارو میدن. کلیه هاشونم سنگ ساز است و تاحالا چندبار سنگ شکن کردن ولی دیگه توان مالی برای انجامش ندارن.

در مقابل اینهمه آزردگی فقط سکوت کردم …

=======================

دلنوشته ی یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق ,اسلامشهر.نسیم شهر-۱۳۹۵

8