زن بودن را در حق زندگی تمام کرد

0
3

زنی از دور می آید و سخت راه می رود، یک پایش را دنبال خودش می کشد و کودکی سه ساله در بغل دارد،  نزدیک که میشود میفهمم کودکش سه ساله نیست، زن می گوید ۶ ساله است و فلج مغزی است. دستهایش را میگیرم، میخندد. میبوسمش. زن از شوهرش میگوید که کلیه هایش از کار افتاده اند و دیالیز میشود، از خودش و‌دخترش که هر دو کارت بهزیستی دارند و پول پیش خانه که بهزیستی داده و همه یارانه که پای اجاره خانه می رود. وپسرانش که وقتی شاگرد اول مدرسه میشوند نگران خرج کیف و کتاب سال بعدی شان هستند مبادا به آنها بگویند دیگر درس خواندن بس است !

 از نظافتِ گاه گدار شرکت ها و راه پله ها و خانه ها که خرج خانه را در بیاورد و درآمد گاه به گاه شوهر بیمارش که نباید کار کند.

=======================

دلنوشته ی یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق ,اسلامشهر, اورین-۱۳۹۵

1