دلم را جا گذاشتم میان دیوارهای سیمانی

0
5

درست همان لحظه با دیدن حس درماندگی یک زن,دیگر تو مانند قبل نیستی و نخواهی شد.روستایی در دورترین نقطه از مرکز جایی که دیده نشده است ,عدم آگاهی ، آموزش ، بهداشت و فقر هر روز اتفاقی می آفریند. هنوز دلم در آن لحظه گیر کرده .اینکه با این حجم آسیب و معضل چه می شود کرد؟ آنها که دم از همه چیز می زنند کجا بودند و چه می کردند که مردم این منطقه چنین در محرومیت زندگی میکنند و دم نمی زنند و آن را بعنوان یک سرنوشت قطعی پذیرفته اند.در این مواقع حتی حرف زدن هم برایت مشکل می شود، هنوز دلم در آن روستا در همان خانه سیمانی جا مانده است.

======================

نوشته ی یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق , بوشهر, ۱۳۹۵

1