آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

بریم سر اصل مطلب

دقیقا می شد آن روز را تصور کرد، روزی که به امید ساختن فردایی روشن تر برای ثبت نام دانشگاه رفتی.

اسمت چیه؟   ….    فاطمه …

کجا میشینید؟   …    ن،آ

ن،آ ؟ کجا میشه؟اسم یه خیابونه؟    ….      نه، یه روستاییه همین نزدیک تهران

بابات چیکارس؟    …      شغل آزاد داره (فاطمه عزت نفس بالایی داره واز ترحم استعمارگونه بیزاره و همین مانع از حقیقت گویی میشه، در واقع پدرش از یک دست معلوله و شبانه روز پلاستیک زباله جمع میکنه و به قیمت ناچیزی میفروشه!!!)

مادرت چی؟   …   مادرم همین عید عمرش رو داد به شما (رگه هایی از ترحم احساس می شه!!!)

بمیرم برات، چرا آخه؟ تصادف کرد؟     ….   نه، دو سال بود که سرطان داشت، خیلی مراقبش بودم ولی… (نزدیک ۴۰ میلیون برای درمان مادرش هزینه کردنن و حالا باید به هر طریقی که شده پولها رو برگردونن و آهی در بساط ندارن!)

کارنامت رو بده ببینم، معدلت که خوبه، سال اول و دوم ۱۹٫۵، سال سوم هم خوبه ولی چند صدم افت کردی؟چرا؟  …    از مادرم مراقبت می کردم

خوب شیمی رو دوست داری ؟    …    آره(در حقیقت عاشق داروسازی هستش، ولی به دلیل موانعی که پیش روش میبینه، خیلی از خودش دور تصور میکنه(درحد آرزو!)

خوب بریم سر اصل مطلب، شهریه دانشگاه برای تو آزاد حساب میشه، البته در قیاس با یه سری دانشگاه ها مبلغی نیست، ترمی ۲ میلیون،

۲ میلیون؟؟؟ من که اینجا به دنیا اومدم و ۱۸ ساله دارم تو این مملکت زندگی می کنم، من نمیتونم این پول رو پرداخت کنم، حتی اگه خودم برم سر کار باز نمیتونم…

چرا سر کار؟ خوب از بابات بگیر، مگه نمیگی شغل آزاد داره؟…

فاطمه ترجیح میده همینجا از تصمیمش منصرف بشه،سکوت بغضناکی میکنه و کلا قید تحصیل رو میزنه!…

کمی بیشتر که فکر میکنه، اصلا برای تحصیل خودش مجال و فرصتی رو نمیبینه!

آخه میدونی… مشغله زیادی داره،نه از نوعی که من و تو داریم… جور کردن پول طلبکار ها و قسط خونه ، خرج تحصیل سال بعد برادرزادش، دوا درمون پدرش و …

افسوس،به همین سادگی، آرزوی تحصیل به خواب ابدی فرو میرود!

و اینچنین یک سرمایه ناب انسانی و اجتماعی به علت کم توجهی و بی تفاوتی انسان ها تلف می شود، سرمایه ای که میتوانست راه علاجی برای بیماران باشد.

برای فاطمه و امثالش نسخه ای پیچیده نشد، اما او نسخه ی شرمساری ما را پیچید.

دلنوشته یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، اسلامشهر،۱۳۹۵

4