اندکی آرامتر بر این اتاقک فلزی بتاب

0
3

راه می افتیم و پایمان میگیرد به علف ها و آنقدر از خانه ها دور میشویم که بقیه از دور شدنمان مضطرب میشوند.

اما درست وسط بیابان آنجا که بعد از ظهرها آفتاب مستقیم می تابد، در محفظه ای فلزی که گرما را در خودش حفظ میکند و زمستانها سرما را تا مغز استخوان می رساند، در حصار چهار دیوار کانکس حکیمه زندگی میکند.

پر است از ترس، ترس از نداشتن اوراق هویت، ترس از بازگشتن به کشوری که همسر اولش را از او گرفته، و حالا اینجا دور از شهر پناه گرفته است، همسر دومش که پدر چهار فرزند اوست زن دیگری دارد ساکن در یک اتاق از یک کارگاه در چیچکلو و انگار کارگر است اما اصلا نیست و این دو زن افغان در تنهایی و بی هویتی محصور شده اند، فرزند کوچک حکیمه به مدرسه نمیرود و شریفه زن دوم زندگی اش را با دستان سبزش میچرخاند، دستانی همیشه سبز از پاک کردن سبزی.

خورشید را قسم‌دادیم که به کانکس کمتر بتابد… گرمایش طاقت فرسا بود…

دلنوشته یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، چیچکلو،۱۳۹۵

5