آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

ماه میهمانی خدا بود. گرسنه بودم … پس وای بر نمازگزاران !

ماه میهمانی خدا بود. گرسنه بودم. اما گرسنگیِ شیرینی که به اذانی دلنشین ختم می شد. مادرم سفره پهن می کرد، پدرم چای می ریخت، خواهرم میوه می شُست، اما من… [مکث ، انگار با خود فکر می کند ] من نمی توانستم شیرینی های تازه را در ظرف بچینم. ذهنم آماجِ افکاری جدید بود… از دیروز که به همراه اعضای جمعیت امام علی(ع) برای نخستین بار به شناسایی خانواده های محروم رفتم.
ماه میهمانی خدا بود. اما من کودکی را دیدم که به این میهمانی دعوت نبود! ده شب بود مادرش آب قند به کامش می ریخت تا درد گرسنگی را احساس نکند. حالا بی صدا شده بود و بی صدا گریه می کرد. نا نداشت در بسترش جابجا شود. پوستش بر استخوانش آمده بود و مات و مبهوت به گوشه ی کپر خاک آلودشان خیره مانده بود. گرما بیداد می کرد و مگسها، پیکر کوچکش را دوره کرده بودند.

ماه میهمانی خداست و فکر کنم خدا دلِ خوشی از ما ندارد. مایی که سوره ماعون را فراموش کرده ایم، مایی که فرزندانِ انسان را در آغوش درد و مصیبت، به حال خود رها ساخته ایم…:
آیا کسی که روز جزا را پیوسته انکار می کند دیدی؟
او همان کسی است که یتیم را با خشونت می راند ،
و ( دیگران را ) به اطعام مسکین تشویق نمی کند!
پس وای بر نمازگزاران!

6