صدای رویا هایش شنیده نمیشود !

0
3

وارد که شدیم  یه حیاط خاکی و خالی با دو تا اتاق قدیمی . دختری مضطرب از اتاق اومد بیرون. لباساش کهنه و بزرگ بودن، و روسریش پاره و سوخته .

“مامانم خونه نیست اما من هستم و ازهیچکس هم نمیترسم.” هراس رو می شد تو چهرش دید انگار داره میگه چشم انتظار کسِ دیگه ای نیست.

سریع رفت سمت اتاق تا زیرانداز و چند تا بالشت کهنه و پوسیده رو مرتب کنه. یه اتاق گرم و تقریبا خالی.خیلی راحت سفره دلشو باز کرد، تعریف میکنه از مادر زجر کشیده ای که همسر چندمه و پدری که با همسر جدیدش زندگی میکنه اما خرج همونو هم به سختی میده و بیخیال همسران سابق خودش میشه و برادر دانش آموزی که با کارگری خرج خونه رو به سختی میده و با این شرایط سخت درس میخونه. تو اتاق سیمانی تقریبا خالی کناری (آشپزخونه) ، از روغن و سبزیجات و گوشت و … خبری نبود و فقط یه اجاق گاز خراب و تعدادی ظرف و قابلمه…

خدای من این واقعا دنیای  رویاهای یک کودک بود ؟

======================

دلنوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق , سمنان – ۱۳۹۵

1