هوا خیلی گرم بود

0
3

هوا خیلی گرم بود
اواسط راه از خودم شاکی شدم و گفتم کاش نمی آمدم! آمدن من که دردی را دوا نمیکند.
در همین فکر بودم که به مقصد رسیدیم و به خانه ای که ازقبل در نظر داشتیم وارد شدیم .با صحنه ای مواجه شدم که شوکه م کرد !
زن فلجی که خواهرش به او غذا میدا و ازطرف دیگر هم نگاه دختر بچه ای زیبا به مادر فلجش .دیدن آن مادر به دلم چنگ میزد.دختربچه با چشمان آبی اش مرا نگاه می کرد و من از نگاهش هزاران حرف و درد میخواندم. حسرت هایش ، آرزوهایش ، دغدغه ها و غصه هایش را…
دختر بچه با هیبت نگاهش اما جثه و قلب کوچک و جسم نحیفش ، دستانم را میلرزاند.
داستان مادر را که از خواهرش پرسیدم ،گفت:مادر از دست اوضاع بد اقتصادی خانواده و رفتار همسرش خود کشی کرده و به این حال و روز افتاده!
دختر بچه را به حرف زدن وادار کردم و پرسیدم : “اسمت چیه ؟ ”
گفت : دلناز.
و واقعا هم که ناز و دلربا بود .
گفتم: “دلناز آرزوت چیه؟ ”
بی درنگ گفت: “سلامتی مادرم!”
من که حرفی برای گفتن نداشتم سکوت کردم و به چشمان زیبایش خیره شدم که نزدیکم آمد و آهسته در گوشم گفت: “آرزوی دیگری هم دارم که  همه شاد باشیم.”
در چشم من او یک دختر بچه ی زیبا با چشمانی به رنگ آسمان بود اما فهمیدم که قلبی آسمانی هم دارد.
در همین حین خاله اش گفت :”چند روز دیگر جشن تکلیفش است.”
در سکوت سنگین خانه و نگاه های خیره و سرد, خودم را گم کردم . ا
به سمت خانه شان رفتیم ک
صدایش کردم و در حیاط مدرسه چادر سفید باگلهای آبی را که به رنگ چشمانش بود به او دادم. چادر را سرش کرد و از شدت شوق بی خداحافظی خودش را به جمع دوستانش رساند.
دلم که آرام شد, با خودم فکر کردم که برای شادی دل دلنازها گرمای هوا که سهل است تحمل رنج های بسیار دیگری هم می ارزد.

====================
دلنوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق – ۱۳۹۵

15