آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

هی کشید و گفت …

خانم خانه با وجود سنگینی نگاه همسایه ها، ما را به داخل خانه دعوت کرد.
سه دختر ده تا هجده ساله داشت. دخترها یکی یکی با چهره های مظلوم و مهربان از اتاق بیرون آمدند. آخری تأخیر داشت .
از شغل همسرش پرسیدیم، گفت: ” از پنج سال پیش وقتی فهمید من سرطان سینه گرفتم، آرام آرام نابینا شد، دیگر سر کار نمی رود. من هم یک سینه ام را برداشتم و دارو مصرف میکنم.”
در اتاق باز شد و دختر بچه ای ده ساله که به سختی راه می رفت آمد و پیش مادرش نشست. کلاس چهارم است و اختلال جسمی و ذهنی دارد. مدرسه می رود اما هرچه یاد می گیرد و می نویسد، ده دقیقه بعد فراموش می کند. کفش هایش پاهایش را زخم می کند و زخم پای فرزندش را نشان داد و گفت چند سال پیش عمل شده، پاهایش خیلی کج بود و الان بهتر است اما باز کفش ها پاهایش را زخم می کند.
پرسیدیم دوباره دکتر نرفتید؟ آهی کشید و گفت بردیمش و کفش مخصوصی برایش نوشته است، اما ….

==================
دلنوشته یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، شهریار-تهران-۱۳۹۵

8