شاید برعکس باشد …

0
4

غروب بود . اذان را گفته بودند،
میخواستیم دیگر شناسایی نکنیم اما یک نیرویی به هر سه نفرمان میگفت بروید در آن خانه .
زنگ در را که زدیم زنی با مهربانی کامل در را باز کرد.
تا خواستیم حرف بزنیم خانم بی مقدمه گفت: بفرمایید تو بفرمایید.
طبق معمول سمیه و فائزه جلوتر میرفتند و بعد از اجازه گرفتن من وارد میشدم،
بنده خدا تا من را با دست شکسته دید کلی احوالم را پرسید انگاراو آمده شناسایی ما،
وارد خانه که شدیم چشممان به حیاط ساده و با صفایش افتاد .
خودمان را دانشجو معرفی کردیم اما اصلا برایش مهم نبود که ما چه کسی هستیم.
از فرزندانش شروع کرد به گفتن : “سه تا دختر دارم که یکیشون فوت شده، چهار تا هم پسر دارم که دوتاشون تو خونه اند که این دوتا… ”
دیگر چیزی نگفت.
باز احوال من را پرسید و از خدا شفایم را خواست.
کمی مردد بود که نمازش را بخواند . به او گفتیم که راحت باشد اما گفت: “هم شما واجبید هم نمازم .”
نگاهمان به یکی از پسرهایش بود که سندروم داون داشت .از او پرسیدیم : “اسمت چیه؟” گفت : حاجی.
یاد حاجی های مکه افتادم کسایی که هیچ وقت یاد این ها نیستند…
از پسر دیگر پرسیدیم:” اسمت چیه؟” گفت: بهرام .
بهرام حدود ۳۳ سال سن داشت از ۱۲سالگی کم کم بیماریش شدید شده بود تا به امروز که دیگر بی تحرک و ساکن گوشه ی خانه بود.
از بهرام پرسیدم که چکار میکند در خانه , گفت:”شکر خداااا”
این جمله تمام ما را به فکر فرو برد .
برای چند لحظه سکوت کردیم و غرق در افکارمان بودیم که پیرزن با دو بشقاب خیار وارد شد. انگار تمام هستیش همین چند خیار گوشه خانه اش بود.
دلمان نیامد تعارفش را رد کنیم . بدون شک خوش طعم ترین خیار عمرم را خوردم .
دوباره گرم صحبت شدیم. پیرزن نمیخواست بگوید روزگارش به تنگ آمده اما از صحبت هایش میتوانستیم بفهمیم که چقدر خسته ی زندگیست .در تمام حرف هایش یک جمله خوب درک میشد. جمله ای که بهرام با تمام وجود گفت: شکر خدا .از زندگی ش که عاری از تمام تعلقات امروزی بود راضی بود .
بهرام رو به من کرد و گفت: برای چی به خونه ی ما اومدین؟
یکی از بچه ها برای جواب دادن کمی مکث کرد که بهرام گفت: از دعای ما بوده.
تازه یادمان آمد آن نیرو که ما را به داخل کشید دعای دل و قلب پاک این دو پسر بود.
شناسایی ما دیگر به نتیجه رسیده بود .
اجازه خواستیم که برویم و پیرزن تا جلوی در همراهیمان کرد.
از خانه که بیرون آمدیم هیچ کس شک نداشت اینجا همانی بود که از صبح دنبالش بودیم.
همان جایی که من و تو برای دعا و کمک کردنشان ، دور هم جمع شدیم.
یا شاید هم بر عکس . برای نجات خودمان است که به پیشواز خانه هایشان میرویم .
از کوچه هم بیرون آمدیم , از آن محله ی با صفا. ولی همچنان در گوش من زمزمه میشد : شکر خدا!

==================
دلنوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق , اصفهان – ۱۳۹۵

14